جستجو

مادر شهیدان آزادی 
 
ای کاش به‌جای  7 دختر، 7 پسر داشتم!
 
 
 

برای انجام دیدار و مصاحبه به حضور خانم صالحی مادر بزرگوار شهیدان کریم و احمدرضا آزادی رسیدیم، مادری که فرزندانش را در راه حفظ دستاوردهای انقلاب و امام(ره) به میدان جهاد فرستاد، وقتی از شهیدانش می‌گفت می‌توانستی غرور و استقامت را در چشمانش ببینی.

خانم صالحی در ابتدا بفرمایید کدام‌یک از فرزندان‌تان زودتر به شهادت رسیدند؟
احمد بزرگ‌تر بود اما کریم زودتر به شهادت رسید، پس از چند ماه بعد از شهادت کریم، احمد هم به جبهه رفت و این افتخار نصیبش شد.

از شهید کریم بگویید
پسر مهربان، خوش‌اخلاق و حرف‌گوش‌کنی بود، اولین بار کلاس دوم دبیرستان بود که درس و مدرسه را رها کرد و عازم شد، اولین باری که می‌خواست به جبهه برود رضایت‌نامه‌ای آورد تا من امضاء کنم، گفتم: باید اجازه‌اش را از پدرت بگیری.
او به سراغ پدرش رفت اما پدرش توجهی به درخواستش نکرد، وقتی کریم فهمید که پدرش راضی به این امر نیست خیلی ناراحت شد و گفت: «خون من که از خون علی‌اکبر امام حسین(ع) رنگین‌‌تر و عزیزتر نیست».
پدرش با شنیدن این جمله رضایت‌نامه‌اش را امضاء کرد و او رفت، همان یک‌بار باعث شد که او عاشق جبهه بشود و آنقدر به جبهه رفت تا اینکه به شهادت رسید، او عاشق بود و خدا هم عاشقان را می‌خواهد.

آیا اولین باری را که به جبهه اعزام می‌شد، به یاد دارید؟
بله، لازم است بگویم کریم جزو اولین گروه بسیجیانی بود که از جهاد فریدونکنار به جبهه اعزام شدند، یادم می‌آید روزی که می‌خواست برود، به جهاد رفتیم تا بدرقه‌شان کنیم، وقتی می‌رفت خواهرش گریه می‌کرد اما او فقط دستش را به علامت پیروزی تکان می‌داد و می‌گفت: «با پیروزی برخواهیم گشت».

یک خاطره از او برای‌مان تعریف کنید
جالب دیدم در اینجا خاطره‌ای را از زبان دوستانش برای‌تان تعریف کنم، یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: بعد از یک درگیری سخت با دشمن مشغول استراحت بودیم، دیدیم ماشینی به طرف‌مان می‌آید و کسی فریاد می‌زند: «شربت شهادت، شربت شهادت …» کریم از جایش بلند شد و رفت و از آن شربت نوشید، وقتی برگشت لباسش را درآورد و روی آن نوشت: «شهید کریم آزادی» و بعد آن را پوشید.
با این کار کریم، همه خندیدند و گفتند: «کریم! اگر شهید شوی شفاعت ما را هم بکن».
در حقیقت چه خوب فهمیده بود که مال دنیا نیست و خواهد رفت.


از نحوه‌ شهادتش بگویید
وقتی حالش خوب شد خواست که به جبهه برود، گفتم: «تو تازه خوب شدی کمی صبر کن بعد برو». گفت: «مادر! بعد از شهادت کریم خواب دیدم که سنگراش خالی است، باید این سنگر پر شود، اسلحه‌ کریم نباید روی زمین بماند».
وقتی به منطقه رفت، دچار موج‌گرفتگی شد، وقتی از او خواستند تا او را به پشت جبهه انتقال دهند، مخالفت کرد و گفت: «حال من خوب است». بدحال‌‌تر از من هستند که نیاز به کمک دارند، وقتی به خانه برگشت دیدیم حالش روز به روز بدتر می‌شود، ما که تا آن موقع نمی‌دانستیم او مجروح شده فکر می‌کردیم آن بیماری گذشته دوباره به سراغش آمده، او را به بیمارستان بردیم، بعد از چند روز پس از شهادتش تازه متوجه شدیم که بر اثر موج‌گرفتگی به شهادت رسیده است.

و اما حرف آخر
پشیمان نیستم از این که دو فرزندم به شهادت رسیده‌اند، خدا شاهد است که بارها گفته‌ام کاشکی خدا به جای 7 تا دختر 7 پسر به من می‌داد تا همه را با جان و دل روانه جبهه‌ها می‌کردم، حالا هم دعا می‌کنم تا رهبر عزیز، سالم و سلامت باشند و اسلام و این نظام تا انقلاب حضرت مهدی(عج) حفظ بماند.
فارس/

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی