جستجو

 
 
آینده‌ی نزدیک (4)
 
 
 

هومن حکیمی/

پیرمرد مثل مجسمه روی صندلی میخکوب شده بود، در‌حالی‌که سرش افتاده بود روی پشتی صندلی.
- «ای بابا. مثل اینکه ساعتش دقیق تنظیم نشده بود. کاشکی ساعتم رو توی جیب کتم جا نمیذاشتم. البته به هرحال خیلی‌ام فرقی نمیکرد»
از خانه که بیرون آمدند باد سردی می‌وزید و هوا کاملا تاریک شده بود. هوس سیگار کرد و به مرد گفت:
- «میشه یه نخ سیگار بهم بدین؟»
- " بگیرش. عجیبه، بارها شده که وقتی لباسامو عوض میکنم ساعتمو یادم بره ولی هیچوقت سیگارمو جا نمیذارم. آخرش یه جایی کار میده دستم»
دوباره نیم ساعتی راه رفتند، بدون اینکه حرفی بزنند. مردم بدون توجه به آن‌ها از کنارشان رد می‌شدند. فکر کرد شاید به خاطر سرمای هواست یا شاید چون مرد، این بار لباس‌های معمولی تنش کرده بود.
- «شما آدما موجودات عجیب غریبی هستید. اگه یکی رو ببینید که از ماشین آخرین مدلش پیاده میشه یا ساعت فلان دستشه یا از فلان فروشگاه مارک‌دار خرید میکنه، واسش غش میکنید ولی اگه همون آدم، دقیقا همون آدم، چند وقت بعد به هر دلیلی بشه یه آدم متوسط و معمولی، محل سگم بهش نمیذارین. چی توی کله‌تونه آخه؟»
حق با مرد بود. خودش هم با این قضیه درگیر بود و اصلا یکی از علت‌هایی که می‌خواست در آینده‌ی نزدیک یک کار اساسی انجام بدهد، همین بود که از آدمی معمولی تبدیل شود به کسی که دیگران به او توجهی خاص دارند. آینده‌ی نزدیک؟! کم کم داشت مطمئن می‌شد که آینده‌اش بیش از اندازه به او نزدیک شده. آینده‌ای که قرار است به زودی و بی‌سرانجام به پایان برسد.
- «همین‌جا منتظر باش. یه کار واجب دارم، زود بر می‌گردم»
تا مرد برگردد، شروع کرد به دنبال راه حل گشتن. به نظر می‌آمد این مأمور دستش تا جاهایی باز است و شاید می‌تواند از تبصره‌ای، چیزی استفاده کند و برایش کمی وقت بخرد ولی نمی‌دانست چطور این درخواستش را مطرح کند که هم مودبانه باشد و تاثیرگذار و هم این‌که شبیه التماس نباشد... . کمی بعد مرد برگشت در‌حالی‌که صورتش حالت متفکرانه‌ای به خود گرفته بود و لباسش هم دوباره عوض شده بود؛ این بار کاپشن و شلواری جین با بلوزی زرد که سنش را کمتر از سی سال نشان می‌داد.
- «گرسنه‌ت نیس؟ من که دارم میمیرم. بریم مرغ سوخاری بخوریم، با سیب زمینی و سالاد و نوشابه»
- «ئه، من دیگه مزاحم نمیشم. میرم خونه که زودتر بخوابم آخه...»
- «تو که زودتر از دو نصفه شب نمیخوابی. بی خیال، ضمنا کارِت هم دارم»
نشستند پشت یک میز دو نفره. مغازه پر بود از مشتری که منتظر حاضر شدن سفارششان بودند یا خالی شدن میز.
- «میدونی بهترین قسمت کارم چیه؟ همین غذا خوردن‌ها. باعث میشه احساس متفاوت بودن بکنم. تازه از استرس کارمم کم میکنه »
- «یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشین؟»
- «نه، بپرس. درضمن راحت باش باهام. اینقدر نگو شما، بگو تو»
- «لطف دارین، یعنی منظورم اینه که لطف داری. تو از اول کارت همین بوده؟ یعنی الان قرن‌هاست که به این شغل مشغولی؟»
- «آره. اولاش حساب دقیق سال‌های کاریمو یادداشت میکردم ولی بعد گفتم چه فایده، وقتی قرار نیس بازنشسته بشم. الانم نمیدونم چند میلیون سال از اولین ماموریتم گذشته ولی میدونم کِی بود»
- «کِی بود حالا؟»
مرد جوری نگاهش کرد که دوباره ترسید
- «ببخشید، نمیخواستم فضولی کنم»...

ادامه دارد

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی