جستجو

گفت‌وگو و گزارشی متفاوت از درد و رنج یک پلیس وظیفه‌شناس:
 
3 ساعتی که زندگی را
برای همیشه برایم  تلخ کرد
 
 
 

وقتی یکی از اشرار شمشیر را زیر گلویم گذاشت با همان حالت نیمه‌جان، دست در جیبم کردم. وقتی متوجه شدم کارت شناسایی‌ام گم شده به این افراد شرور گفتم؛ من سارقی مسلح هستم و آنها هم مرا به کلانتری بردند.

درگیری پلیس با اشرار، تعقیب و گریز برای دستگیری مجرمان و مخلان امنیت عمومی، به شهادت رسیدن پلیس مبارزه با مواد مخدر و جراحت شدید ماموران انتظامی و ... از موارد و اخباری است که هر روزه آن را از رسانه‌های جمعی می‌شنویم و به طور کلی خبر از این تامین کنندگان امنیت و آرامش ختم به همین جا می‌شود و ما در دیدن تصاویر آنها با گزش لب و ابراز سلامتی و گفتن «حیف شدن و یا چه وحشتناک» رد می‌شویم. حمیدرضا رضاییان جوان 37 ساله از شهرستان جویبار و ساکن شهرستان ساری با سابقه 18 سال سابقه خدمت در نیروی انتظامی یکی از افرادی است که در درگیری با اشرار آرامش خودش و خانواده‌اش را گرفته و دست و پنجه زدن با جراحت روحی، روانی و جسمی، 9 سال است که عرصه را بر وی‌ و همسرش و رهام کوچک 4ساله، تنگ کرده است.

* درگیری پلیس با اشرار در شب قدر
در سال 1384 به منطقه گرمسیر بندرعباس منتقل شدم و در سمت استوار دوم در اداره عملیات ویژه مشغول به کار بودم. شب 21 شهریور ماه سال 88 مصادف با شب‌های قدر بود که طبق معمول برای انجام مأموریت به همراه یک سرباز با پوشیدن لباس شخصی ولی با تجهیزات و اسلحه به امام‌زاده و مساجد می‌رفتم تا افراد مشکوک را شناسایی کرده و به نیروهای عملیاتی گزارش دهم تا وارد عمل شوند.
چهار تیم بودیم که هر یک وظیفه‌ای بر عهده داشت. در حین ماموریت ناگهان چشمم به موتورسیکلت مشکوکی افتاد که بدون پلاک شناسایی بود. کمی احساس خطر کرده و به همراه سرباز تعقیبش کردیم. هوا تاریک بود او ما را به محله‌ای خلوت و خطرناک برد در راه برگشت ناگهان خودرویی نظرم را به خود جلب کرد. توقف کرده و آنها سد راهم شدند؛ جوانی کم سن و سال با ظاهری غلط‌انداز.

* حمله با شمشیر به پلیس
از موتورسیکلت پیاده شد و از من بازجویی کرد که اینجا چه می‌کنی و چرا به تعقیب‌ما  آمدی، من هم کارت شناسایی خود را بیانگر اینکه پلیس بودم نشان دادم که ناگهان او شمشیر خود را در آورده و به سمت من حمله‌ور شد. در حرکت اول پهلوی راستم را زخمی کرد، من به روی زمین افتاده و به کمک سرباز از جایم بلند شدم و سعی کردم هفت تیر را به بیرون آورده تا او و چند جوان دیگر که حدود هشت نفری بودند را بترسانم. سه تیر هوایی شلیک کردم ولی آنها شمشیر را زیر گلویم گذاشتند من هم به پایش شلیک و فرار کردم. در راه به‌وسیله بی‌سیم درخواست کمک کردم ولی آنها بیشتر هجوم آورده و به طرفم سنگ پرتاب می‌کردند و به سویم حمله‌ور شدند.
* شنا در حدود 70 متر در بندرعباس
سربازی هم که در کنارم بود مجبور به ترک محل درگیری شد و فرار کرد. من هم سعی کردم فرار کنم تا جایی که به لنج رسیدم و خودم را در آب انداختم. حدود 70 متر شنا کردم، در زیر لنج پنهان شدم. طول و عرض لنج‌ها زیاد بود خودم را در بین لنج ها پنهان می‌کردم. ضربه‌های محکمی به سر و پاهایم می‌خورد توان زیادی نداشتم تنها اشک می‌ریختم و حس درماندگی و ناتونی داشتم.

* کوبیدن پارو و وارد کردن ضربه محکم به سر و دستم
تا اینکه آنها هنگام جست‌وجو مرا پیدا کردند و قصد داشتند لنج را آتش زده تا مرا دستگیر کنند. من خودم را به روی لنج رساندم. باز به سمتم آمدند. نارنجک دستی پرت می‌کردند و ضربه‌های محکمی با پارو به دست‌ها و پاهایم می‌زدند تا جایی که عصب‌های دست‌وپایم را از دست دادم. مرا روی زمین می‌کشیدند و خون از سرو و صورتم به پایین می‌ریخت...

* گفتم سارق مسلح هستم
یکی از آنها هفت‌تیر مرا برداشت می‌خواست که به سمتم نشانه برود و این‌کار را هم کرد. خوشبختانه من وقتی در زیر لنج بودم خشاب هفت تیر را جدا کرده بودم و با ضربات محکم دندان‌هایم را شکست. ناگهان یکی از آنها شمشیر را زیر گلویم گذاشت و گفت سرت را از بدن جدا می‌کنم و هر یک را در گوشه‌ای می‌اندازم تا شناسایی نشوی. من هم که در حالت نیمه‌جان به‌سر می‌بردم و مرگ را به چشم خود می‌دیدم فکری به ذهنم خطور کرد. دست در جیبم کردم دیدم کارت شناسایی من گم شده به آنها گفتم من سارقی مسلح هستم و به دروغ گفتم که پلیس هستم، تنها در این لحظه به همسرم فکر می‌کردم که در شهر غریب باید با جنازه من به شهرمان برگردد (خدا در این لحظه کمکم کرد که بعدها فهمیدم همسرم در همان لحظه در حال دعا برای برگشتم بود) آنجا بود که آنها از جان من گذشتند و تصمیم گرفتند مرا به کلانتری محله تحویل داده و از سر خود رفع کنند که همین کار را هم کردند.

* تحویل دادن به کلانتری به عنوان سارق مسلح
در کلانتری البته بعدا متوجه شدم که آنها مرا به عنوان سارق مسلح تحویل پلیس دادند تا بتوانند به این بهانه یکی از دوستان‌شان را دستگیر شده بود، با من معاوضه کنند و با این عنوان که شرور واقعی من هستم، برای خودشان برائت بگیرند.

* دستگیری 5 نفر از شروری که باید دستگیر می‌شدند
  یکی از همکارانم را دیدم و فقط توانستم بگویم کمکم کن و بعدش از هوش رفتم. همکارانم که مرا شناسایی کردند به نیروهای عملیات اطلاع دادند تا مانع خروج افرادی که مرا به کلانتری رسانده بودند شوند و آن شب پنج نفرشان به همراه آن یک نفر که به پایش شلیک کرده بودم دستگیر شدند که بعدها فهمیدم از افراد شروری بودند که مدت‌ها بود توسط وزارت اطلاعات شناسایی شده و باید دستگیر می‌شدند.

* روایت حادثه از زبان همکاران
همچنین سرهنگ دوم رضا راغب که در حال حاضر در اداره پلیس پیشگیری فرماندهی انتظامی مازندران مشغول به فعالیت است از همکاران آقای رضاییان بود درباره شرح شب حادثه و نحوه خبردار شدن از وضعیت وی می‌گوید؛ «آن زمان سروان بودم و در مرکز عملیات و بازرسی انتظامی استان هرمزگان مشغول به فعالیت بودم».

 * نمی‌توانم وضعیت بغرنج همکارم را فراموش کنم
یکی از اقدامات ما بازرسی ناگهانی با لباس مبدل بوده که شب حادثه نیز قرار شد که خوشبختانه همان کلانتری که رضاییان به‌عنوان سارق مسلح تحویل داده شد وضعیت آمادگی کلانتری و گشت‌زنی آنها را بررسی کنیم و خیلی اتفاقی وارد کلانتری شدیم.
 زمانی‌که وارد کلانتری شدیم دیدیم همه در مکانی جمع شدند و اعلام کردند سارق مسلح دستگیر کردیم. به‌عنوان بازرس کنجکاو شدیم تا ببینم چه خبر است که دیدیم همکار ما رضاییان است.  زمانی‌که چشمم به رضاییان خورد مرا شناخت و گفت کمکم کن و بعد از هوش رفت. این درگیری شبانه استارت دستگیری پنج نفر بود که به عنوان اشرار پلیس به دنبال آنها بود با این روند نتوانستند از کلانتری خارج شوند و خودروی آنان نیز توقیف شد که اقلام ممنوعه و ادوات جرم ضمیمه پرونده شد و پس از آن حادثه روال درمانی، پزشکی پیگیری شد ولی هیچ زمان نمی‌توانم وضعیت بغرنج همکارم را فراموش کنم.

*  اتفاقات بعد از مجروحیت و بیمارستان
مرا (رضاییان) به بیمارستانی بردند که همان فرد شرور به نام سعید سخایی‌پور ( سعید.ک) با شمشیر به سمت من حمله‌ور شد و در آنجا بستری شده بود. به همین‌دلیل و برای امنیت جانم مرا به بیمارستان دیگری منتقل کرده و ممنوع ملاقات بودم اما وقتی به هوش آمدم دست و پاهایم به تخت بسته شده بود. برایم سوال بود که چرا دست و پایم را بستند...
بیشتر از جسمم ضربه به روحم وارد شده بود و پرخاشگر و عصبی شده بودم که با استرس گنگی همراه بود. بعدها متوجه شدم من به بیماری PTSD مبتلا شدم.

* شرح ماجرای شب حادثه و نگرانی‌همسر
(ادامه این مصاحبه را از زبان همسرش سیده نیلوفر اسماعیلی می‌‎خوانیم)
با اینکه همسرم هر شب باید در پستش حاضر می‌شد و من هم نگرانی خاصی نداشتم اما آن شب که شب قدر هم بود استرس و نگرانی خاصی داشتم.  چند باری هم با توجه به نگرانی زیاد با تلفن همراه همسرم تماس گرفتم و وقتی فهمیدم از دسترس خارج شده است از درگاه خدا خواستم فقط همسرم را زنده به خانه برساند. دیر وقت شده بود و خبری از او نداشتم در آن شهر غریب با کسی ارتباط نداشتم و شماره تماسی از همکارانش نداشتم تا اینکه زنگ خانه به صدا درآمد و زن و شوهری که از دوستان بودند به خانه ما آمده و خواستند که با آنها به خانه آنها بروم من مایل نبودم و با اصرار زیاد نوشته‌ای در خانه گذاشته و با آنها راهی شدم.  چشمم به تلفنم بود و به انتظار تماسی از همسرم بودم، دوستم از من خواست امشب را در منزل‌شان بخوابم ولی من حاضر نبودم تا اینکه مادرش گفت چرا واقعیت را به او نمی‌گویید آنها هم گفتند که همسرت در عملیات است و ممکن است مدتی نتواند خودش را به خانه برساند با ما تماس گرفت و خواست که در این مدت تنهایت نگذاریم و من هم باور کردم. پس از یک هفته به خانه رفتم زنگ خانه به صدا درآمد. من فردی را که از بیرون می‌دیدم نمی‌شناختم. همزمان با زنگ منزل تلفنم زنگ خورد و همسرم گفت؛ منم در را باز کن. باورم نمی‌شد همسرم با چهره‌ای زخمی و کبود انگار آدم دیگری شده بود. همکارانش او را رسانده بود و به من گفتند «شهید زنده‌ات را تحویل بگیر».
مدتی که گذشت فهمیدم نه تنها جسمش بلکه روحش هم متحول شده و دیگر از آن آدم آرام، صبور و مهربان خبری نبود. فردی که در مقابلم بود یک فرد پرخاشگر، پراسترس و بهانه‌جو بود.
بارها برای خوددرمانی و اینکه راحت این زندگی را تحمل کنم به مشاوره رفتم، بیشتر پاسخ‌ها این بود که شما جوان هستید و می‌توانید طلاق بگیرید اما لحظه‌ای به این مسئله فکر نمی‌کنم و نکردم. شاید ادامه زندگی برایم‌سخت باشد، راهکارهایی پیدا کردم ولی در پایان فهمیدم که برای ادامه زندگی فقط باید ساکت و صبور باشم. حالا فرزند پسر چهار ساله‌ای داریم و در خانه‌ای نزدیک بیمارستان زندگی می‌کنیم. همسرم روزی پنج قرص اعصاب و روان مصرف می‌کند و سه دوره بستری را در بیمارستان گذارنده است. شب‌ها کابوس می‌بیند و از خواب می‌پرد و در انزوا به‌سر می‌بریم، نظر پزشک معالجش این بود که با این شرایط روحی و جسمی باید بازنشسته شود ولی فقط  ما را از بندرعباس به مازندران منتقل کردند.  تعادل روحی ندارد بعد از این ماجرا ترس وجودش را فرا گرفته است، جانباز 23 درصد ناجا است ولی از لحاظ روحی ضربه جبران‌ناپذیری بر او وارد شده است.

 * ای کاش بتوانم سلامتی‌ام را به‌دست بیاورم
 ای کاش بتوانم سلامتی‌ام را به‌دست بیاورم چون هنوز تحت درمان هستم. اگر به قبل برگردم باز هم پلیس می‌شوم و وظیفه‌ام را برای تامین امنیت باز هم به‌درستی و در حد جان انجام می‌دهم و پسرم نیز آرزو دارد پلیس شود.

* چیزی جایگزین آرامش وجود ندارد
تپش قلب و استرس باعث شده هفته‌ای یک بار به بیمارستان مراجعه کنم و آرام‌بخش تزریق کنم. یک سال تحت درمان بیمارستان فاطمه زهرا (س) ساری بودم ولی بیماریم را ناشناخته پنداشتند. شرایط رانندگی کردن را ندارم چون همیشه ترس و وحشت دارم و بااینکه از طرفناجا به دلیل دستگیری 5شرور سابقه‌دار تشویق شدم اما سلامتی که بهترین هدیه از جانب خداوند است را از دست دادم. آرزوی یک خواب راحت را دارم و این‌ها چیزی نیست که بتوان جبران کرد. منزلم حتما باید کنار بیمارستان باشد...
وی در پایان از افرادی که پیگیری درمانش بودند تشکر کرد و گفت: سردار منصور دشتی، ناصرعلی صفرپور، نوروزعلی شالیکار، نوروز حسین‌پور، ابوالحسن حمیدی کناری، احمد باقری و پزشکان رضا ایمانی، حسینی، عمادیان، کیومرث اسفندیاری از کسانی هستند که در پروسه درمانی در کنارم بودند و هستند....
مصاحبه به پایان رسید و رهام کوچولوی رضاییان که بنا به گفته پدرش دوست دارد پلیس شود با بازی کودکانه‌ای که حین مصاحبه داشت در آغوش مادرش و در کنار پدرش به خواب رفت. برای این خانواده آرزوی سلامتی و آرامش داشتیم هر چند خودشان آن را خیلی دور می‌دیدند و هر روز طوفانی را به دلیل شرایط جسمی یکی از اعضای خانواده تحمل می‌کنند.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی