جستجو

گفت‌گوی اختصاصی خبرشمال
 با «دختر کوچولوی» کتاب و هنر مازندران
 
از «وانیـا»  تا
 نویسنده بودن
 
 
 



/هومن حکیمی

اشاره: رودرو شدن با دختر و پدری که در این وانفسای دورشدگی از کتاب و کتابخوانی که دارد مثل خوره، روح کتابخوان ما مازندرانی‌ها را آزار می‌دهد- تا این اندازه به خواندن و نوشتن اعتقاد دارند، ذوق‌زده‌ام می‌کند. «وانیا شتابان» و پدر دوست‌داشتنی‌اش، مهمان من در خبرشمال بودند تا به ما یادآوری کنند که کتاب، همیشه کتاب است و برایمان از دنیایی بگویند که هنوز عطر و طعم بی‌نظیری دارد. این شما و این دختر هنرمندی که نزدیک ده‌سالگی، شاهنامه می‌خواند و فردوسی می‌شناسد و اهل قلم و نوشتن است.

* وانیای عزیز، برایمان از علت علاقه‌مندی‌ات به کتاب بگو.
پدر و مادرم از کودکی برای من کتاب می‌خواندند و می‌خریدند. من از وقتی که یادم می‌آید خیلی کتاب دوست داشتم!

* آقای شتابان، چرا وانیا به شاهنامه علاقه‌مند شد و به سمت نوشتن رفت؟
همان‌طور که خودش گفت، وقتی وانیا بچه بود برایش کتاب می‌خریدیم و می‌خواندیم و زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفت، حتی کوچک‌ترین احساسش را در دفترچه‌اش می‌نوشت و به ما هدیه می‌داد. شاهنامه هم که هویت ماست و اگر فردوسی نبود امروز این زبان فارسی ما زنده نبود.

* اما در نگاه اول، شاهنامه برای یک دختر کوچک به نظر کمی سنگین می‌آید...
بله اما من در ابتدا داستان‌های منثور شاهنامه را با نوشته‌های مختلف در اختیارش گذاشتم.  مثلا داستان هوشنگ یا کیومرث شاه را از چند منبع خواند و برایش از روی شاهنامه خواندم و سعی کردم مفاهیم را به زبان ساده برایش توضیح بدهم.

* وانیا، تو الآن نویسنده کتاب «از شاهنامه بدانیم...» هستی. چطور شد که شروع به نوشتن این کتاب کردی؟
خب من همیشه کتاب‌ها را اولش می‌خواندم و بعد برای خودم می‌نوشتم. بعدها همان‌طور که می‌خواندم، پدرم گفت که آنها را با دقت بنویسم ولی من می‌گفتم که نمی‌توانم! بعدش ذره ذره شروع کردم به نوشتن؛ یعنی جمله جمله. یک جمله را می‌خواندم و آن را می‌نوشتم. همین طوری ادامه دادم تا اینکه توانستم بالاخره بنویسم.

* آقای شتابان، ایده چاپ این کتاب چگونه به ذهنتان رسید؟
وانیا یک‌بار داستانی خواند و من از او پرسیدم که از این داستان چه فهمیده‌ای؟ همیشه به او می‌گفتم داستانی را که خوانده‌ای برایم تعریف کن. او داستان را تعریف می‌کرد و من می‌گفتم بنویس. وقتی دو سه جمله می‌گفت قطع می‌کردم و باز می‌گفتم بنویس. می‌گفت و می‌نوشت و تماما ادبیات خودش، قلم خودش و برداشت‌های خودش از چند منبع بود. من نوشته‌ها را بردم پیش آقای دکتر اسلامی و گفتم وانیا در این وضعیت است. گفتند چرا چاپش نمی‌کنید؟ و تاکید کردند هیچ‌کس بهتر از کودک نمی‌تواند برای کودک بنویسد و ناشری را به من معرفی کردند و داستان چاپ این کتاب شروع شد.

* خود وانیا درجریان مراحل چاپ بود؟
بله. نقاشی‌های کتاب اتود خورد و خیلی اصلاح شد. رنگ آمیزی انجام شد و وانیا در گام به گام چاپ کتاب حضور داشت. البته این یک جلد از کتاب است که چاپ شده. چهار جلد نوشته شده و الآن نوشتن کتاب پنجم و ششم این مجموعه را به‌صورت کاملا تالیفی شروع کرده است. بیش از 24 داستان کوتاه هم نوشته و کتاب پنجم‌اش قرار است بیست داستان شود که هر داستان در قالب خاصی است.

* دخترم، بعد از پیشنهاد پدر، فکرش را می‌کردی که کتابت چاپ شود؟
نه! فکر می‌کردم کار سختی است ولی وقتی که این کار را شروع کردم، کم‌کم علاقه‌مند و امیدوار شدم.
* یک خاطره خوب از شروع چاپ کتابت برایمان تعریف کن؛ اینکه چه حسی داشتی.
اوایل چاپ کتاب، حس خوبی نداشتم. فکر می‌کردم بازی و شوخی‌هایم کم می‌شود ولی وقتی ادامه دادم، دیدم اصلا سخت نیست و بازی‌ها و تفریح‌هایم بیشتر شده و می‌توانم به کارهای دیگر هم برسم.

* غیر از کتاب و خواندن و نوشتن، چه چیزهایی را دوست داری؟
بازی کردن و بیرون رفتن و فیلم دیدن! به خوشنویسی هم علاقه دارم و «تنبک» هم می‌زنم. اما بیشتر از همه، سینما را دوست دارم!

*  آقای شتابان، تا امروز مسئول یا نهادی ازشما حمایت کرده است؟
بله، حمایت‌های معنوی خوبی از جانب آقای محبوب؛ معاون فرهنگی شهرداری ساری و آقای دکتر اسلامی شده است و قرار است در کانون پرورش فکری کودکان هم یک مراسم تقدیر از وانیا انجام شود.

* دخترم، می‌توانی یک خاطره خوب از مراسمی که تا حالا رفتی برایمان تعریف کنی؟
(کمی فکر می‌کند) در برنامه شب‌های سکوت، خانمی بودند که یک کتاب شعر نوشته بودند در مورد پرنده سار. از من خواستند تا بروم بالای سِن  و قسمتی از کتاب را در لحظه برای مردم بخوانم. من وقتی داشتم از آن کتاب شعر می‌خواندم، یک بیت آن را جا گذاشتم و یادم رفت! بعد همین‌طور که داشتم می‌خواندم، آن خانم از پایین سِن به من اشاره کرد و گفت که «اینجارو جاگذاشتی» ولی من سرم را تکان دادم و اشاره کردم که حواسم هست و ادامه دادم. بعد از پایان مراسم این خانم گفتند چرا برنگشتی و آن بیت جا انداخته را دوباره نخواندی؟ گفتم وقتی که من به کلاس تنبک رفتم، استادم به من یاد داد، «وقتی داری ریتمی رو می‌زنی، توی جمع اگر جایی رو اشتباه کردی توقف نکن و ادامه بده. اگه توقف نکنی کسی متوجه نمیشه».

* تو کلاس چندمی؟
امسال می‌روم چهارم.

* دوست داری وقتی بزرگ شدی چه رشته‌ای را ادامه بدهی؟
مشاوره. دوست دارم به آدم‌هایی که مشکل دارند راه حل بدهم تا مشکلشان حل بشود.

* آقای شتابان، علی‌رغم همه مسائل و مشکلات چاپ کتاب، همچنان به ادامه این کار راغب هستید؟
بله حتما. قصد من این است اگر خدا یاری کند امسال دوجلد دیگر از کتاب‌هایش را چاپ کنیم. الان وانیا به طور جدی آموختن زبان خارجی‌اش را شروع کرده تا بتواند به زودی کتاب‌هایش را به دو زبان بنویسد و ترجمه کند.            

* وانیا، دوست داری چه اتفاقی درباره کتاب‌هایت بیفتد؟ چه چیزی خوشحالت می‌کند؟
اینکه یک نویسنده بزرگ بشوم.

* درمدرسه چه درسی را بیشتر دوست داری؟
ریاضی!

* چه جالب، فکر می‌کردم بگویی انشاء! این مدتی که درحال نوشتن درباره شاهنامه بودی، اتفاقی افتاد که ناراحتت بکند؟
دوست نداشتم سختی بکشم! بعضی موقع‌ها هم بود که حوصله نوشتن را نداشتم!

* خودت الان از اینکه کتابت را به دوستانت و دیگران بدهی، راضی و خوشحال هستی؟
بله، این بهترین اتفاق است و از اینکه کتابم را می‌خوانند خوشحالم.

* از تو ممنونم که به اینجا آمدی و امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشی و به زودی نویسنده معروف‌تر و موفق‌تری بشوی. آقای شتابان، از شما هم ممنونم. اگر صحبتی باقی مانده می‌شنویم.
تشکر می‌کنم از شما به خاطر اینکه استقبال کردید و به فضای نویسندگی و قلم و کتاب اهمیت می‌دهید. امیدوارم در کارتان موفق باشید.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی