جستجو

طنز «خبرشمال» درباره اینکه «آیا مرا می‌شناسید؟» و اینها!
 
به موت قسم «پاک‌دست» بودم!
 
 
 

اشاره: حاجی، برادر، داداش! می‌خوام براتون یه قصه‌ای بگم تا تهش متوجه بشین که هر کی فامیلیش بچه مثبتی و گل و بلبله، لزوما بچه مثبت و گل و بلبل نیست! خدا بیامرزه پدر اداره ثبت و احوال رو که می‌تونه خیلی سریع فامیلی‌هارو تغییر کاربری بده، والّا!

جونم براتون بگه ما از اولشم بچه مثبت بودیم. یعنی از همون اول اولش. یعنی خیلی از همون اول اولش! خیلی‌ام خجالتی بودیم. یعنی رومون به دیفال، وقتی می‌خواستیم پا به این دنیای فانی بذاریم، هی مدام به بغل دستیامون بفرما می‌زدیم که «اول شما داداش» یا «آبجی، امکان نداره قبل از شما» و اینا!
یه مادربزرگ مرحومم داشتیم که  قبل از مرحوم شدنش، وقتی نوجوون شدیم، هرچی پدرمون میزد توی سرمون و ننه‌مون هِی میگفت «الهی بمیری توله‌سگ از دستت راحت شم»، لیلی به لالامون میذاشت! اصن از وقتی مادربزرگمون مرحوم شد ما افتادیم توی یه فاز دیگه. اولاش با بچه‌ها سر کوچه وامیستادیم و زنجیر دور دستمون می‌چرخوندیم و بااینکه گاهی مردم رو تلَکه می‌کردیم، اما نمی‌ذاشتیم کسی به کسی زور بگه! بعدش یه کم که گذشت و رفتیم مدرسه، نمی‌دونم چرا اَد ما رو میذاشتن ته کلاس! آقا معلمامون مدام به ما از اینکه چقدر دنیا جای خوشگلیه و آدم باید به همه محبت کنه و نون حلال دربیاره و اینا می‌گفتن. مام ناموسا به موتون قسم، با شنیدن این حرفا حالی به حالی می‌شدیم و فاز مثبت می‌گرفتیم، منتهی این رفیق بد و زغال خوب، معمولا زورش می‌چربید به حرفای آقا معلمای ما!
بزرگ‌تر که شدیم، پدرمون واسه اینکه به عیالات متحده‌ دوم و سومش راحت‌تر رسیدگی کنه، ما رو که استعداد داشتیم اما درس نمی‌خوندیم با زور و پول فرستاد دانشگاه آزاد که خدا تومن شهریه‌ هر ترمش بود. الان رو نگاه نکنین که شهریه‌ دانشگاه‌ها متناسب با شرایط اقتصادیه! اون وقتا از این سوسول‌بازیا خبری نبود که! توی دانشگاه ما اَد باز جوگیر شدیم و رشته‌ مدیریت اقتصادی رو انتخاب کردیم که البته بعدها خیلی به کارمون اومد! جونم براتون بگه اونجا هم اساتید ما که توشون خانوم هم بودن هِی از اقتصاد سالم و نون حلال و مدیریت منابع و سرمایه‌های انسانی می‌گفتن، منتهی واقعا رفیق بد و زغال خوب توی دانشگاه هم زورش می‌چربید و تازشم از زغال خوب رسیده بود به ابزارآلات جدید و مدرن! این بود که ما اونجا نتونستیم به حقمون برسیم و وسط کار به ما گفتن؛ به سلامت! مام که اهل باج دادن به اینجور موارد نبودیم و نیستیم، زدیم بیرون و رفتیم سربازی!
اونجا راننده‌ شخصی یه بابایی شدیم که خیلی آدم کاردرستی بود و به چندتا آدم کاردرست دیگه وصل بود که اونا هم به چندتا آدم کاردرست دیگه وصل بودن و اینا! یه جور سیر تصاعدی آروم و قشنگ! یه روز که حالش خیلی خوش بود بهم گفت؛ «فامیلیت چی بود؟»، گفتم؛ «چاکّرتون، پاک‌دست»! یادمه یه نگاهی بهم انداخت و گفت؛ «فردا برو ثبت احوال، فامیلیت رو عوض کن». گفتم؛ «چرا؟»، گفت؛ «چون بچه‌ باجربزه‌ای هستی میخوام یه کاری برات جور کنم که پیشرفت کنی منتهی فامیلیت برای اون کار ضایع‌س»!
خلاصه از جزییات این بخش می‌گذریم چون خانواده احتمالا نشسته اینجا و درست نیست! فقط بگیم که اصن خوش نداریم باهامون از «رانت» و «سفارش» و «ژن خوب»و اینجور کلمه‌های بی‌تربیتی بگین چون در هر صورت، اخلاق خیلی چیز مهمیه و آدم باید در هر وضعیتی اخلاق رو رعایت کنه و به کسی توهین نکنه و به پدر و مادر خودش احترام بذاره و اصولا بر پدر و مادر کسی لعنت که در این مکان آشغال بریزد و اینها!
به هر حال، ما با کلی مرارت و تلاش و زحمت و شب تا صبح بی‌خوابی و صبح تا شب رای‌زنی با بعضیا و مراجعات مختلف به بازار سکه و ارز و استفاده از همون چند ترمی که توی دانشگاه مدیریت اقتصادی خوندیم، مقادیری منابع مالی به دست آوردیم که «این‌قدری» نبود ناموسا اما «اون‌قدری» بود که بشه باهاش ساخت‌وساز کرد و پنت‌هاوس ساخت و توی ساخت چندتا فیلم سینمایی سرمایه‌گذاری کرد و اینا! شما نمی‌دونین چه لذتی داره آدم با کار فرهنگی کارآفرینی کنه و چندهزار نفر و بلکه چند میلیون نفر رو بذاره سر کار!
منتهی ما نمی‌دونیم چرا دنیا اینقدر لاکرداره و قدر این همه زحمت و تلاش ما رو نمی‌دونه! این دوره و زمونه خیلی بد شده به خدا! اصلا انصاف ندارن مردم! چرا؟ میگم الان براتون؛
یه چندسالی که گذشت یه روز توی دفتر کارمون نشسته بودیم داشتیم «جو مونگ» می‌دیدیم (چون اون آدم، یکی از الگوهای بزرگ زندگیمونه هنوز!) که یهو بی‌خبر، چند نفر اومدن ما رو بردن و کلی ماجرا که الان حوصله نداریم براتون تعریف کنیم.  
تهش رو فقط بگیم که کلی تهمت زدن بهمون که یعنی آدم بدی هستیم و گند زدیم به اقتصاد و اخلاق و اینا که طبعا تکذیب کردیم و با اینکه کلی مدرک رو کردن و ما رو انداختن توی این سلول که خیلی تنگ و تاریکه، ولی همچنان تکذیب می‌کنیم!
حالا شمام نگران نباشین چون همون‌طور که گفتیم، فامیلی اصلی‌مون «پاکدست»ِ و اینکه الان یه چیز دیگه صدامون می‌کننن، مال همون تغییر فامیلیه که اون دوستمون ازمون خواست! همون که آدم کاردرستیه و به چند تا آدم کاردرست دیگه وصله که اونام به چندتا آدم کاردرسته دیگه وصلن! فقط موندیم چرا اون دوست کاردرستمون، مدتیه سراغ ما رو نمی‌گیره! شما اگه دیدینش، بهش بگین ما اینجا منتظریم که بیاد کارمون رو درست کنه!
راستی، بهتون نصیحت می‌کنیم که سعی کنید روی پای خودتون بِایستین و همیشه نون حلال در بیارین و خب اگه لازم شد، برای رسیدن به هدفتون، اشکالی نداره فامیلیتون رو عوض کنید!
ما بریم یه چرتی بزنیم تا دوست کاردرستمون بیاد؛ فعلا...!

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی