جستجو

اختصاصی «خبرشمال» درباره فیلم «متری شیش‌ونیم» که این روزها
در مازندران اکران شده است؛
 
زوال «پدرخوانده»
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: برای اولین بار در تمام این سال‌هایی که نقد فیلم می‌نویسم، مدت زیادی طول کشید تا خودم را مجاب کنم درباره‌اش بنویسم. درباره فیلمی که خیلی دوست داشتم تا هرچه زودتر ببینمش و وقتی آن را در سالن سینما تماشا کردم، انتظارم برآورده نشد. قبلا هم بارها پیش آمده بود که مشتاق تماشای فیلمی باشم اما باعث سرخوردگی‌ام بشود اما سرخوردگی ناشی از دیدن «متری شیش‌ونیم» با نمونه‌های قبلی تفاوت‌های زیادی دارد.

شروع نفس‌گیر فیلم با ریتم و ضربآهنگ تند و خوب و کارگردانی مسلطش، وقتی به نیمه آن رسید، تقریبا داشت مرا مطمئن می‌کرد که «سعید روستایی» پس از تجربه خوب و به یاد ماندنی و تاثیرگذار اولش در «ابد و یک روز»، یک فیلم دوم خیلی خوب ساخته اما «متری شیش‌ونیم» از نیمه به بعد دچار یک افت فاحش وحشتناک می‌شود.
فیلم در ادامه همان دغدغه اجتماعی کارگردان و نویسنده‌اش است که در «ابد و یک روز» به تصویر کشیده شد؛ با همان فضای کلی و همان آدم‌هایی که انتظار می‌رود دچارش باشند. روستایی اما هر چقدر در «ابد و یک روز» به خوبی از آن فضای کلی فاصله گرفت و توانست به شخصیت‌هایش درون‌مایه مناسب اضافه کند و آنها را ملموس و باورپذیر کند، اینجا به شکل عجیبی درگیر کلیت ماجرایش شده است.
«متری شیش‌ونیم» سعی دارد که فیلم ژانر باشد اما شاید مناسبات سینمای ایران که اصلا از ژانر فراری‌ست و نیز ورود مستقیم‌تر و صریح‌تر به دستگاه قضایی و روابط خاکستری در بدنه پلیس مواد مخدر، اجازه رسیدن به مرز ژانر را به آن نمی‌دهد. ما تا اواسط فیلم مواجه‌ایم با پلیس‌هایی که به طور ویژه، خاص هستند. درست نشان داده می‌شوند و در ما توقعی ایجاد می‌کنند که با ادامه فیلم همخوانی ندارد.
پلیس خاکستری فیلم با بازی خوب «پیمان معادی»، قرار نیست که پلیس شسته رفته و تصویری از شمایل پلیس همیشگی سینما و تلویزیون ایران باشد. او خشونت دارد، جاه‌طلب است و به نظر می‌رسد که اهل معامله نیز هست اما مشکل فیلم اخیر «سعید روستایی» دقیقا همین است که فقط «به نظر می‌رسد». به نظر می‌رسد که با مقدمه‌چینی طولانی ابتدایی‌اش و با بده بستان‌های کلامی‌اش و جغرافیایی که ساخته، می‌خواهد واقعا متفاوت باشد اما این طور نیست.
«متری شیش‌ونیم» یک تبهکار جذاب با بازی خیلی خوب «نوید محمدزاده» دارد که تقریبا در نیمه فیلم به شکل «پدر خوانده»طوری وارد داستان می‌شود اما در مجموع متقاعدکننده نمی‌شود. اینکه چنین شخصیت جذابی با چنین بازی زیبا و موثری، متقاعدکننده نمی‌شود هم به خاطر همان کلیتی‌ست که متقاعدکننده نیست.
پدرخوانده این فیلم از نمای اولش ضعیف جلوه داده می‌شود و این، فرسنگ‌ها تفاوت دارد با آنچه تا نیمه فیلم از زبان دیگر شخصیت‌ها درباره مخوف بودنش شنیده بودیم. «ناصر خاکزادی»ی که تماشاگر توقع دارد ببیند، وقتی این طور درمانده و در حال خودکشی نشان داده می‌شود، ورطه فیلم را به سمت دیگری (شاید نابودی) می‌کشاند. «نوید محمدزاده» اگرچه ضعف شدید فیلمنامه را در این مورد با قدرت بازیگری‌اش می‌پوشاند اما وقتی فیلمنامه و فیلم به شکل طعمه در قلاب گفتن و گفتن و گفتن گرفتار می‌شوند، از دست کسی کاری برنمی‌آید.
کاری برنمی‌آید چون فیلم قرار نیست که فقط بگوید. بنابراین در یک‌سوم پایانی ماجرا، ما مدام مواجهیم با دیالوگ‌های زیبایی که از زبان بازیگران بیان می‌شوند و همه چیز در سیطره و قدرت اجرا گرفتار می‌شود. شخصیت‌های پلیس ناگهان محو می‌شوند و فیلم متکی می‌شود بر اجرای «نوید» که در انتها به تک‌گویی می‌رسد.
حذفیات فیلم هم البته که به ضعف آن کمک می‌کنند و باعث می‌شوند هرگز معلوم نشود که «فرهاد اصلانی» در این فیلم قرار بوده چه اتفاقی را رقم بزند و چرا در سکانس اعدام، نگاه او به «پیمان معادی» که دوباره بی‌مقدمه در آخر فیلم ظاهر می‌شود کات می‌خورد و بعد به کلوزآپ «نوید محمدزاده» می‌پیوندد.
پدرخوانده فیلم البته در بخش شخصیت‌پردازی پر از ایراد است؛ تقریبا دیگرانند که درباره خشونتش و مغز متفکر باند تولید شیشه بودنش و حتی درباره دلسوزی‌اش نسبت به اعضای خانواده‌اش حرف می‌زنند. حتی عشقی هم که او به «پریناز ایزدیار» دارد هرگز به تصویر کشیده نمی‌شود و همه اینها بسنده می‌شوند به دیالوگ‌ها! اینجاست که آن «به نظر می‌رسد» خودش را بیش از پیش نشان می‌دهد و فضا و جغرافیای فیلم در حد همان کلیات باقی می‌مانند.
پایان فیلم هم در اثر حفره‌هایی که فیلمنامه دارد و حذفیاتش، گنگ و بسیار وابسته به برداشت مخاطب است و محو می‌شود. البته که در چنین فیلمی در سینمای ایران، قطعا قرار نیست که مجرم یا متهم «پس از اقرار خوابش ببرد» یا به «رستگاری در شائوشنگ» برسد اما قرار هم نیست که پایان فیلمی که سعی داشت متفاوت باشد تا این حد و به تعداد مخاطبانش قابلیت برداشت‌های گوناگون داشته باشد. آن هم پایانی که باز بودنش قبل از اینکه به خاطر بستری باشد که فیلمنامه و فیلمساز آماده کرده‌اند، در اثر پراکندگی و سرگشتگی متن است.
ناصر خاکزاد اعدام می‌شود؛ در سکانسی که ابتدایش جذاب اما در ادامه و در انتهایش با برش‌های نابه‌جای موازی با یادآوری ذهنی متهم درباره برگشت خانواده به خانه قدیمی، از یکدستی و رئالیته صرف، خارج و ناهمگن می‌شود و فیلم با پلیسش، درحالی‌که کاملا معلوم نیست که عذاب وجدانش به خاطر تطمیع شدنش است یا تردید درباره اعدامی که باعثش بوده (این هم در اثر ضعف فیلمنامه است) به پایان می‌رسد و؛
همچنان همه چیز «به نظر می‌رسد».

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی