جستجو

مینی‌مال «خبرشمال»؛
 
سرت به کار خودت باشد!
 
 
 

هومن حکیمی/


اشاره: داستان‌ها را باید نوشت و خواند. برای دیگران نوشتن به امید اینکه روزی خوانده شوند، حس غریب و مبهمی‌ست؛ اگر دلتان خواست، با مسوولیت من امتحانش کنید!

1
چنان به دورش می‌وزید که تو گویی رقص مرگ است. هاله‌ای از نور، پیدا و پنهان می‌شد یا سوسویی کم‌رمق هرازگاهی تاریکی سلول تنگش را مزیّن به لحظه‌ای کم‌فروغ می‌کرد. کهنگی، رطوبت، بسته بودن پیرامونی محدود که مجازات سیزده‌سال از سی‌و‌هفت سال عمر بی‌بهارش بود، تبدیل به عادتی آزاردهنده شده بودند. یک جور جاودانگی بی‌فرجام که آخرش به نیستی ختم می‌شود.
سال‌ها قبل به زندانبان جوانی که می‌گفت همسر و فرزندش را در یک سانحه‌ رانندگی از دست داده است، گفته بود؛ رهایی گاهی وقت‌ها اتفاق خوشآیندی نیست. زندانبان جوان برایش کتاب می‌آورد؛ البته مخفیانه، و او نیز برایش از قصه‌هایی که مدت‌ها پیش در مجلات می‌نوشت، می‌خواند. سمپاتی انسانی اما ظالمانه‌ای بین آنها شکل گرفته بود و مرزی که بین دیوار سلول و بیرونش وجود داشت، به آن دامن می‌زد. تقویمی که روی دیوار کشیده بود، نشان می‌داد که از انتقال زندانبان جوان به جایی دیگر، حدود سه‌سالی گذشته است. با خودش حساب کرد که تا پایان دوران محکومیتش، پنج سال باقی مانده است. در زمان‌های «هواخوری» سعی می‌کرد ارتباطی با دیگران نداشته باشد. یک‌بار به مسوول زندان گفت که چرا زمان هواخوری محکومین سیاسی و جنایی و خرده‌پاهای مواد مخدر و دیگران را جدا نمی‌کنند و مسوول در جوابش گفت که سرش به کار خودش باشد! دور آخر را که در محوطه‌ خاکستری زندان زد، احساس کرد که دلش برای زندانبان جوان تنگ شده است. دوست داشت قصه‌هایش را برای کسی بخواند.

2
اسب کهربایی با خال‌های کمرنگ، طوری می‌تاخت که انگار دارد پرواز می‌کند. پشت سرش گردوخاک بلند می‌شد. زیر آفتاب داغ تابستان سمفونی ناهماهنگی از شتاب و اضطراب و هیجان برپا بود. مرد جوان همان‌طور که از روی سکوهای پیست اسب‌دوانی با دوربینش به تاخت‌و‌تاز اسب‌ها نگاه می‌کرد، حواسش به اطراف هم بود.
«این یارو از تهران اومده. از اون خرپولاس که صد تومن دویست تومن واسش پول خورده. روی اون کهرباییه سیصدتومن بسته».
هنوز یک دور کامل دیگر مانده بود و به نظر می‌رسید همه چیز دارد طبق روال عادی پیش می‌رود. با دوربینش سعی کرد روی صورت اسب «زوم» کند. انگار دلگیر بود، ولی این مسئله، تاثیری در عزم جدی‌اش نداشت.
«... آخ دلم میخواد اسبش نبره. بخوره توو برجکش. یارو فک میکنه خداست. نگاش کن جوری لم داده که انگاری صاحاب اینجاس. مرتیکه...».
گروه اسب‌ها و چابک‌سوارانشان به خط‌کشی صدمتر مانده به خط پایان رسیده بودند که ناگهان... .
«ئه، این چش شده یهو؟ چرا سرعتش رو کم کرده؟».
مرد جوان دوربینش را پایین آورد. در لحظه آخر، لبخند او و لبخند اسب کهربایی با هم تلاقی کرد. چابک‌سوار از روی زین پایین آمد. به سمت صورت اسب رفت، ولی همین که به چشم‌هایش خیره شد، عصبانیتش از بین رفت.
روی سکوها همهمه‌ای برپا شده بود. مردی که انگار از تهران آمده بود، از جایش بلند شد. داشت با تلفن همراهش و با صدای بلند و به حالت تهدید با کسی حرف می‌زد.
«... بهتون نشون میدم با کی طرفین...».

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی