جستجو

«خبر شمال» از بی‌فردایی رنج مردمان بزهکار، بدون قضاوت مرسوم می‌نویسد:
 
آتش، زیرپوست شهر
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد /


اشاره: در اداره‌ کل بهزیستی استان مازندران، نشسته‌ایم به پیگیری مشکلات و ارایه پیشنهادات. نمی‌دانم با این‌همه درد که یک جا در روز ملاقات رییس بهزیستی استان و نشسته در دفتر او می‌بینم، چه انتظاری از چه کسی برای چه اقدامی داشته باشم، اما باز هم از رو نمی‌روم و همان‌جا می‌نشینم. گاهی هم که سرم گیج می‌رود از حجم درد، می‌روم در حیاط اداره چشم‌هایم را می‌بندم و دور می‌شوم از این باغچه، از این اداره، از این خیابان و این شهر و این سرزمین. در سرزمین خیال خودم قدم می‌زنم که کسی با مشت به شانه‌ام می‌کوبد؛ «تو با من مشکلی داری؟». چشم‌هایم را باز می‌کنم و با همان نگاه و کلمات اول، پرت می‌شوم در دنیای او. نامش را می‌دانم و لحنش را آشنا می‌یابم  و همین برایم کافی‌ست تا تمام او را باور کنم؛ «نه، من با تو مشکلی ندارم». با وجود تندی رفتارش، بی‌نهایت صادقانه است و فهیم، گرچه در این اداره و در این خیابان و این شهر و این سرزمین جوری نگاهش می‌کنند انگاری که هیچ حرفش، حساب نیست و حرف حساب حالی‌اش نمی‌شود؛ «منو آدم حساب نمی‌کنن!».

نامش را و لحنش را در دل به امانت نگاه می‌دارم و او را به شما آن‌گونه که در دل هست، معرفی می‌کنم؛ «مرد».
«مرد» معلولیت جسمانی دارد و قدی کوتاه، یکی از پاهایش از دیگری کوتاه‌تر است، به نحوی که راه رفتن برایش مشکل شده و در پایش درد ایجاد می‌کند. همه مشکلات فیزیکی‌اش مادرزادی نیست و کوتاهی پایش به خاطر تصادفی‌ست که سال‌ها قبل برای مدت‌ها «مرد» را خانه‌نشین‌ کرده بود. مرد درد دارد و آمده این‌جا؛ چرا که مرد برای رفع این‌همه درد هیچ پولی ندارد. مرد در این جهان بی‌انتها، تنها «خدا» را برای خود خودش دارد. خداپرستی‌اش در عین مشکلات و رنج‌هایش به نظرم زیبا می‌آید و آشنایش می‌شوم.
در ملاقات بعدی به خانه‌اش می‌رویم. اهل قائم‌شهر است و زخم‌خورده بی‌کار شدن‌های بی‌شمار در این شهر. پدرش جدا از این که در تمام عمر خود را بیش از هر چیز و پیش از هر چیز خادم «حسین» می‌دانست، سال‌ها این در و آن در زد و در کارخانه‌ها کارگری کرد ولی هرگز نتوانست بیمه‌‌ای به پشتیبانی از همسر و فرزندانش فراهم کند و در حسرت این اطمینان خاطر از این جهان چشم فروبست. مادرش زنی رنج‌دیده و کوتاه‌قامت، به غایت نحیف و شکننده و بیمار است و چشمان تیله‌ای‌اش برای هر جمله «مرد» که پس از مرگ همسرش، تنها او را دارد، پر از اشک می‌شود، «مرد» که حالا در برابر مادر زانو زده و از بدهکاری‌اش در حضور او می‌گوید.
از نداری‌ها و بن‌بست‌های زندگی‌شان می‌گوید، از برادری که اعتیاد زندانی‌اش کرده و برای خود برادر و همه خانواده تاب و توان نگذاشته است، از خواهری که نامزدش در اوج مشکلات ترکش کرده و حالا، برایش خواستگار که می‌آید، همسایه‌ها با بیان مشکلات خانواده و حرف‌های دل‌سردکننده دورش می‌کنند، از عمل قلب مادرش که نمی‌تواند دارویی برایش بخرد و دلنگران تامبادا دوباره راهی بیمارستان‌ها شود و از ترس از دست دادن این مادر.
او از این اداره‌ها و این خیابان‌ها و این شهر و این سرزمین، چیز زیادی نمی‌خواهد. کمی آرام جان و اطمینان، سلامت مادر و خانواده‌اش و درمانی برای دردهایش، می‌گوید اگر روزی پولدار شود، همه نیازمندان این شهر را می‌شناسد و نمی‌گذارد کسی به دلیل ‌بی‌پولی به سراغ خلاف برود. می‌گوید جهان فقر با جهان آدم‌های معمولی فرق دارد، می‌گوید؛ جهانش بی‌رحم‌تر از این حرف‌ها بود که بخواهد با کسی درگیر نشود و اگر زور نمی‌گفت، باید زور می‌شنید.
در ادامه جملاتی خواهم نوشت که شاید اگر خودم بر کاغذ می‌خواندم تنها حس حاصل در من، بیزاری بود، اما شنیدن این‌ها در میان حرف‌های بیچارگی، انگار عادی‌ترین خاطره تلخ «مرد» بود. او یک راهزن بود، به روش رابین‌هودی خودش، نه از راننده تاکسی‌ها و ماشین‌های ارزان و معمولی، که از ماشین‌های گران و سنگین، پول نقد راهزنی می‌کرده و به زندگی خودش و هم‌قطارانش که هریک همچون خود او پر از مشکلات و درد بودند، رسیدگی می‌کرد. می‌گوید هیچ راه دیگری برای کسب درآمد نداشتم، جایی به من کار نمی‌دادند، بیمه‌ای نداشتیم و مبلغی که از یارانه و بهزیستی به ما می‌رسید نسبت به هزینه‌ها و مشکلات به نظر شوخی یا توهین می‌آمد. مرد است و نگاه پراضطراب و تن دردکشیده و صدای لرزانش، خانه‌اش سرد و تاریک است و وقتی میهمان ندارد از ترس پول برق با مادرش شب را در سرما و تاریکی می‌گذرانند، در برابر این همه، حتی رو ندارم که سر بالا بیاورم و به او زل بزنم، چه رسد که بیزار شوم یا قضاوتی کنم. تنها می‌شنوم و دهان باز نمی‌کنم.
هر انسان به اندازه رنجی که در درون خود تحمل می‌کند، به دور و برش آسیب می‌رساند و این جمله را سال‌هاست که انسان در مقام داوری فراموش کرده و حکم‌ها چه بااطمینان‌اند و زندانی‌ها چه فراوان‌ و تیغ‌ها چه برّان.
مرد به زندان می‌رود اما بازمی‌گردد و حالا با این سابقه اوضاع بدتر از قبل می‌شود و چاره جز تکرار مکرر گناهان گذشته نیست. مرد کمک می‌خواهد و در ادارات به دلیل لحن و حالات فیزیکی‌اش چیزی جز تمسخر و دلقک‌بازی کارمندان نصیبش نمی‌شود. دیگر زندگی رابین‌هودی‌اش را کنار گذاشته و حاصل این توبه این است که از نداری و ضعف زندگی، همسرش ترکش کرده و مادرش بیمار شده و پدرش را در بیماری درمان‌نشده از دست داد و خانه سردتر و تاریک‌تر و زندگی تلخ‌تر شد، اما مرد وفای به قولش به خدایش را واجب‌تر از نان شب می‌داند و در پی راه‌حل می‌دود و می‌دود و در این دوندگی به من برخورد کرده است.
همه ما می‌دانیم که تعریف چرخه باطل چیست، چنین چرخه‌ای را زندگی کردن اما در جان و صبر هیچ یک از ما نمی‌گنجد. فقر اقتصادی که حاصلش ذره ذره، فقر فرهنگی شود و فقر فرهنگی، به دنبال خود فقر اقتصادی را خواهد داشت و باز به ابتدای چرخه بی‌رحم می‌رسی و اما بی‌جان‌تر و پرزخم‌تر از بار پیشین و این «مرد» دارد در این بطالت رنج می‌برد و جان می‌دهد و «مرد»ها بسیارند و خانه‌های تاریک بسیارند و بیماری و درد بسیار. اگر بودجه و سرمایه برای نابودی این چرخه از زاویه اقتصاد نیست، از قضاوت و تیغ و زندان دست بردارید که زاویه فرهنگ را ضعیف و ضعیف‌تر خواهید کرد. به جای این داوری‌های بی‌نتیجه و رها کردن این مردمان به حال زندان و گورستان خودشان، لااقل به مشاوره و شناخت روان و زبان و جان و درد این مردان و زنان و این جهان زیر پوست این خیابان‌ها و این شهرها و این سرزمین، رحمی کنید. گاهی یک جمله یک نگاه که رنج تو را می‌بیند و دل می‌سوزاند و یک گوش شنوا، چنان ضربه‌ای به چرخه نابودی آنان خواهد زد که هیچ حکم بی‌رحمانه نتوانسته است. مردی که از ناچاری و مصیبت دست به مال مردم برده باشد، اگر دستش را از شانه شمشیر زنید هم به ناچاری و مصیبتش، در این روزگار بی‌رحم و بی‌نجات پا در چاه گناه خواهد گذاشت.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی