جستجو

«خبرشمال» به مناسبت آبان، ماه از دست رفتن «مکرمه قنبری»
 مادر نقاش مازندران می‌نویسد؛
 
به رنـگ زنـدگـی
 
 
 

نرگس احمدی/


اشاره: در اولین روزهای آبان 84 «مکرمه قنبری» از دست رفت. نقاش خودآموخته‌ای که در 67 سالگی، بر سنگ و گلدان و در و دیوار نقش زد و در سال ۷۴ اولین نقاشی‌هایش در گالری سیحون همه را شگفت‌زده کرد و در سال 2001 میلادی توسط دوازدهمین کنفرانس ایران‌شناسی در دانشگاه دولتی سوئد، به‌عنوان بانوی سال نقاش به جهان معرفی شد. خانه‌ او اکنون بخشی از میراث فرهنگی کشور و موزه‌ای است که هرساله پذیرای بازدیدکنندگان فراوانی از سراسر دنیاست. آثار مکرمه در بسیاری از موزه‌های مختلف دنیا مانند؛ موزه باورز ایالت کالیفرنیا و سایر کشورها به نمایش درآمده‌است. در سال ۱۳۸۰ هالی کارگردان و مستندساز معروف آمریکایی مستندی از این نقاش بین‌المللی و خودآموخته ایرانی ساخته است.

*یکم
سال مرگش همین ماه بود؛ شاید یک هفته، ده روز پیش اما تا تولدش هنوز به بهار مانده، چه تفاوتی دارد؟ مگر وقتی که به دیدارش رفتم، گفت؛ چرا تولدم نیامدی؟ روزی از روزهای خدا بود، گرم و آفتابی... .
یک راه، یک مسیر، یک تابلو و نام آشنا، یادگاری از تقریبا دو دهه پیش.  یاد آن روزها جلوی چشمانم آمد، فرمان را پیچاندم و به آن راه باریک سر سبز وارد شدم... . انگار مسیر یکی از خواب‌هایم بود...، چندان عجیب هم نیست، همه راه‌ها به یک نقطه می رسند و همه آدمیان یک تن واحدند.
از ذهنم گذشت؛ این پیرزن روستایی، تصویر کدام زندگی من بوده؟
جهان انگار آیینه است، آیینه‌ای شکسته که در هر بخش آن، خودت را می‌بینی، شاید قشنگترش همان «پازل» باشد که باید گشت و گشت و تکه‌ها را مثل خط به خط یک داستان کنار هم گذاشت.

*دوم
وارد روستا شدیم، صبح بود و همه جا خلوت، شاید اهالی سر زمین‌های کشاورزی بودند. کسی دیده نمی‌شد. آفتاب سر بازی داشت و مدام قلقلکت می‌داد. به تابلوهای کوچک سر کوچه‌های فرعی مسیر نگاه می‌کردم، تا ردی از موزه‌اش پیدا کنم، افسوس که چیزی نبود... .
دو نفر از دور می‌آمدند. ایستادم و پرسیدم: موزه کجاست؟
نشانی «تکیه» را به من دادند و گفتند: امروز در تکیه مراسم هست، آنجا که رفتی؛ بپرسی، نشانی دقیق می‌دهند. راه افتادم.
به تکیه رسیدم، چند ماشین ایستاده بودند و عده‌ای مشغول پیاده کردن و چیدن وسایل؛ تکه پارچه‌های سیاه در گوشه و کنار، نشان عزاداری بود. تکیه دیوار نداشت، انگار مثل یک میدان مرکز روستا بود و مسیرها را تقسیم می‌کرد.
از مردی پرسیدم: موزه مکرمه کجاست؟ به دقت نشانی را گفت و دوباره راه افتادم.
بعد از پیچ آخر، به انتهای روستا رسیده بودم، به در خانه‌ای که چوبی و قشنگ و باز بود و تمیز؛ با یک تابلوی کوچک بالای سر در، مثل یک تاج عروس. عجیب نبود، مگر نه اینکه این «زن»که موزه بنامش بود، زمانی عروس آرا بوده؟
پسرش می‌گفت؛ خاطره‌وار؛ «مادر زمانی آرایشگر روستا بوده و ذوق هنریش از همان زمان آشکار. طوری که یک‌بار، دامادی بدنبال عروسش می‌آید، عروسش را نمی‌شناسند!» می‌گوید: «به زبان امروز؛ مادرم گریمور خوبی بوده ...».
پسرش می‌گفت: «مادر نابغه بود در زمان خودش ...».

*سوم
به آن خانه نگاه می‌کنم، به حیاط، گل‌ها و درختی که بر سر مزار سایه انداخته در همان ورودی حیاط و فکر می‌کنم این خانه تر و تمیز که الان چنین ساده و آراسته هست، در زمان مکرمه، در گذر فصل‌ها، باران و آفتاب چگونه بوده؟ چطور زنی اینقدر پیش‌رو، در انتهای یک روستا، در جغرافیایی بسته و محدود تاب آورده؟
هنر همیشه راه بیان قدرتمندی‌ست. این را لالایی تمام مادران سرزمینم به من آموخته‌اند.
«این مکرمه، آرایشگر بوده، قابله بوده، حکیم بوده و گیاهان دارویی را می‌شناخته». او می‌گفت و من تمام این زنها را در گوشه و کنار حیاط می‌دیدم، مثل شخصیت‌های یک فیلم که هر یک صدایم می‌کردند. اما مکرمه نقاش، حکایتی دیگر داشت. مکرمه نقاش‌مادری بود و شد؛ در حق خودش که تمام فرزندان درونش و استعدادهایش را سر و سامان داد و حالا تمام آن توانمندی‌ها زیر سایه رنگ‌های مانده به نقش‌های روی دیوار، خودنمایی می‌کنند.

*چهارم
به مادری گفتم: میراث که تنها «زمین و پول» نیست، تومانی بیشتر یا کمتر، گاهی میراث می‌تواند نشان دادن راه باشد، می‌تواند خلاقیتی شکوفا باشد برای فرزندان، آیندگان همان خاک، وقتی که مسحور شنیدن صدای دلت، پر ترس اما شجاعانه می روی.
فکر می‌کنم مکرمه نه فقط مادر خودش که مادر روستایش، جغرافیایی که در آن زیسته
هم بوده.
شنیدی که می‌گویند: «نام نیکو برای فرزند انتخاب کنید که بر سرنوشت آنها تاثیرگذار است»؟
فکر میکنم که این مکرمه‌ «عزیز شده»، به‌راستی در قلب جمعی بدون توجه به مرزهای جغرافیایی عزیز مانده ‌است.
و اما «مادرانگی»؛ تمام حس من از خانه موزه مکرمه بود، همان سنگ کوچک بر مزارش، در ورودی حیاط کوچک، نه فرض مرگ که نشانی از زندگی و استقبال او که خوشامد او بر هر واردی است به آن خانه.
آن خانه ریز به ریزش، نمایه‌ای از لحظه‌های رفته بر اوست. به نقاشی های بر روی دیوار نگاه میکنم؛ ذهن کودکی را می بینم که پاک، بی ریا، با خالص‌ترین رنگ‌ها با «من» هر بیننده‌ای  حرف زده و باز می‌گویم که نقاش ما چقدر تنها بوده... .
و این سوال مانده برایم مثل سوغاتی از  مکرمه؛ آیا مکرمه تمامش در این زندگی نمایان شد؟ برای ما جلوه‌گر سعی و کوشش و پشتکار و پایداری در زندگیش بود اما توانست تا پایان مسیر خودش هم برود‌؟ تا انتهای هنرمندی‌اش؟ حرف‌ها و دغدغه‌هایش‌؟

*پنجم
پس ما چکاره‌ایم؟ مکرمه را چگونه در یادمان ماندگار کنیم؟ چند مازندرانی، چند رهگذر، چند گردشگر، تا به حال به راحتی راه خانه‌اش را یافته‌اند و مهمان خانه-موزه‌اش بوده‌اند؟ در همین دیار مکرمه، چند دانشکده هنر دانشجویان‌شان را به دیدار نقاشی‌هایش برده‌اند؟ ذهن بکر و خلاق چند کودک پیش دبستانی و دبستانی‌مان را با دیدن نقش‌هایش به وجد آورده‌ایم؟!
گفتن از او، درد از دست دادنش را مرهم نمی‌نهد. اما به یادمان می‌آورد که داشته‌هامان را قدر بدانیم. گوهرهامان را جلا دهیم و همگان را به دیدارشان میزبانی کنیم.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی