جستجو

مینی‌مال «خبرشمال»؛
 
هر چیز غیرضروری
 
 
 

/هومن حکیمی
خواست پیاده شود تا به او بگوید... . دلش نیامد. با اتومبیل از جلویش رد شد.
 باد می‌وزید. خاک خیابان تکان می‌خورد و مانتویش را می‌رقصاند. دختر بی‌توجه به سکوت خیابان در امتداد پیاده‌رو راه می‌رفت. هرازگاهی چند اتومبیل رهگذر کنارش توقف می‌کردند و بوق می‌زدند. دختر اما در جهان خودش بود؛ مستقیم به روبه‌رو نگاه می‌کرد. شاید حتی پلک هم نمی‌زد. دوباره خواست پیاده شود اما باز هم دلش نیامد. می‌خواست تا ابد به این تصویر متحرک و سرشار از رنگ و نور و صدا نگاه کند.
«...کی گفته سینمای صامت و سیاه - سفید بهتره؟ هر کی گفته چرت گفته!».
«الآن باز بعد از دیدن یه فیلم خوب جوگیر شدی و داری بیانیه میدی؟!».
«برو بابا! کلی گفتم. حالا نه که همه فیلمای سیاه - سفید بد باشن اما با رنگ یه چیز دیگه‌س. ببین مثلا اون صحنه‌ای که...».
انگار قرار نبود خیابان به پایان برسد. گاهی چقدر خوب است که بعضی از مسیرها هیچ‌وقت به آخر نرسند؛ حتی اگر همسفرت از سر تصادف با تو هم‌مسیر شده باشد.
«... این که دیالوگاش محشر بود. پر از زیرمتن بود. من نمی‌دونم این فیلم‌نامه‌نویسای ما چه ... می‌خو...».
«خب حالا! ولی آخرش به نظرم خوب نبود. این‌قدر هم پایان باز خوب نیست دیگه. دختره که نمی‌تونه تا ابد پیاده بره».
خواست پیاده شود. اتومبیل و خیابان و رقص خاک و وزش باد و هر چیز غیرضروری دیگری را فراموش کند. حتی دیگر چیزی هم نگوید. فقط نگاهش کند که دارد در خیابان بی‌انتها راه می‌رود و راه می‌رود.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی