جستجو

 
 
بیرون از درون
 
 
 

/هامون حکیمی
جوری در را بست که انگار قرار نیست هرگز دوباره آن را باز کند. کاغذها در اثر شدت این بسته شدن مثل زندانی‌هایی که ناگهان حکم آزادی‌شان صادر شده است، به پرواز درآمدند. هر کدامشان مملو از چیزهایی بودند که او در این سال‌ها ترجیح داده بود فقط برای اتاق کوچکش بخواند و منتشر کند. سیگاری آتش زد و به شکل بی‌رحمانه‌ای به دستگاه تلفن قدیمی خیره شد. از تلفن همراه متنفر بود و از پیام‌های غیرمنتظره‌ای که معمولا حاوی خبرهایی خوشی هم نیستند. بالا رفتن قیمت دلار، قطاری که آتش گرفت، هواپیمایی که سقوط کرد، مادری که فرزندش را... .
سیگارش را به نیمه نرسیده خاموش و یک نخ دیگر را روشن کرد. دود سیگار، مهی را در اتاق ایجاد می‌کرد که او را به یاد کافه‎ی دنج نزدیک دانشگاه‌شان می‌انداخت. همان‌قدر تلخ، همان اندازه صمیمی، همراه با بحث‌هایی که قرار بود یک روزی دنیا را عوض کنند، اما زور دنیا خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود و هست.
دوباره به تلفن قدیمی نگاه کرد. به نظرش آمد که این بار تلفن دارد به او نگاه می‌کند و به حالش افسوس می‌خورد. از این تصور خونش به جوش آمد. وحشیانه به طرفش حمله کرد و با بیشترین توانی که در آن لحظه داشت، تلفن را به دیوار کوبید. دو سه ورق کاغذ باقی‌مانده‌ای که هنوز سرجایشان بودند، بعد از این اتفاق به پرواز درآمدند. از اتاق بیرون آمد و در را جوری بست که انگار قرار نیست هرگز دوباره آن را باز کند.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی