جستجو

 
 
نامه به کودکی
که هرگز زاده نشد
 
 
 

پسرک بی آن که بداند چرا، سنگ را در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آن که بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. بال‌هایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می‌دانست که خواهد مُرد، اما پیش از مردنش مروّت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیآزارد.
پسرک پرنده را در دست‌هایش گرفته بود تا شکار خود را تماشا کند اما پرنده یک شکار نبود. پرنده یک پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: «کاش می‌دانستی که زنجیر بلندی است این زندگی؛
زنجیر بلندی که یک حلقه‌اش درخت است و یک حلقه‌اش پرنده،
 یک حلقه‌اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه،  حلقه‌ای ماه و حلقه‌ای خورشید و هر حلقه در دل یک حلقه دیگر است
 و هر حلقه پاره‌ای از زنجیر است و کیست که در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخه‌ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست.
و وای اگر سنگ ریزه‌ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد.
و وای اگر پرنده‌ای را بیازاری، انسانی خواهد مُرد؛ زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی».
پرنده این را گفت و جان داد و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد.
وای اگر پرنده ای را بیازاری....

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی