جستجو

«خبرشمال» در گفت‌وگو با مدیرکل امور بانوان و خانواده استانداری مازندران؛
 
عالمی دیگر بباید ساخت
وز نو آدمی
 
 
 

ماه‌بانو صالح‌نژاد/


اشاره: می‌خواهم باز هم از اهمیت و ارزش خانواده و مسایل مرتبط با آن بنویسم، در روزهایی که دارم با گوشت و پوستم تجربه می‌کنم چقدر یک ساختار خانوادگی خوب، همه خوبی‌ها را سبب می‌شود. می‌خواهم نگاهی هم داشته باشم به این‌که بدون این ساختار چه بر سر آدم‌ها می‌آید. از حکایت کودکی می‌نویسم که در سر من، مظهر تمام پاکی‌ها و تحمل‌هاست و مادرش. بعد هم از این نابه‌سامانی و شروط حل مساله با «سمیه قاسمی طوسی» سخن می‌گویم. چندباری در نمایشگاه و جلسات دیده‌ام رفتار و گفتارش را و حالا به بهانه وضع خانواده‌های استان با او هم‌صحبت می‌شوم.

پیش از این داستان‌های خانه‌نشینی و بی‌اعتمادی به هر کنار و گوشه شهر، کافه و رستوران «درام» در انتهای خیابان ساری‌کنار ساری گه‌گاه پناهگاه تنهایی‌هایم می‌شد. اگر گذارتان به این فضای تا حدودی معمارانه و بسیار صمیمانه افتاده باشد، می‌دانید طراحی صندلی‌هایش حتی به‌وضعی است که جمع و دور هم نشستن آدم‌ها را در خود جای می‌دهد. من تنها می‌رفتم و به تماشای تمام جمع‌ها بودم. قهوه همیشگی‌ام را می‌نوشیدم، لاته بدون شکر و با کمی پودر دارچین. قصه تنها نشستن من ادامه داشت تا روزی که با «اسماعیل» هم‌صحبت شدم. پسرکی که همراهش گل‌های سرخ و مریم می‌آورد بر سر میزم. عطر آمدنش را می‌توانستم قبل از تماشای کودکانگی و نور چشم‌هایش احساس کنم. هم‌صحبتم شد و تبدیل شد به تنها رفیق غروب‌های دلگیرم. می‌رفتم می‌نشستم بر سر میزی دونفره تا پیدایش شود و بگوید «خاله گل نمی‌خوای». گل فقط مشتی گلبرگ رز و مریم نبود، گل همان لبخندهای مهربان و خسته و دست‌های کوچکش بود. قسمت کردن دسر در همه فیلم‌های مدرن نشان علاقه است و ما با هم دسرهای شکلاتی سفارش می‌دادیم. اسماعیل برایم از فکر و خیال‌ها و خواسته‌هایش از زندگی می‌گفت. این‌که چقدر امید دارد به مدرسه و درس‌هایش، که می‌خواهد دنیا را زیرورو کند. کم‌کم دلتنگ و دل‌نگرانش شدم. پرسیدم از کجا می‌آید و وسیله نقلیه‌اش چیست. همراه مادرش و یکی از زنان هم‌محل از شهر نکا و منطقه عباس‌آباد، صبح‌های زود سوار یک پرشیا می‌شدند و تا جایی که می‌شد بچه‌ها را سوار می‌کردند. شب‌ها هم گاهی می‌آمد دنبالشان و گاهی خودشان باید در خیابان سوار یک ماشین می‌شدند و می‌رفتند تا شهری دیگر. نیم‌شب، پسرک، خواهرک ریزه‌میزه‌تر از خودش، مادری که به وضع غم‌انگیزی حواسش مدام پرت بود و انگار در عالم دیگری سیر می‌کرد. دل‌نگرانی از دلم آمد تا زبانم و به او گفتم با من بیاید برویم دنبال مادر و باقی بچه‌ها که برسانم‌شان تا خانه‌شان. دل‌نگرانی در پاهایم توان شد و در سرم جرات، که با اسماعیل برویم میدان خزر دنبال مادر و باقی بچه‌ها. اسماعیل تنها کودکی بود که تنهاتنها راهش را می‌کشید و می‌آمد به ساری‌کنار. از باقی‌شان هم خوش‌زبان‌تر و زرنگ‌تر بود. با مادرش صحبت کردم که راضی بشود با من بیایند، با تمام بی‌خیالی نسبت به بچه‌ها، به من نگاهی مشکوک داشت. هیچ سوالی را هم جواب نمی‌داد، همه این‌ها فرزندان خودت هستند، چند سال است که می‌آیید یا این‌که هیچ پیشتیبانی ندارید؟ فهمیدم سوال‌هایم و البته جواب‌هایی که از دهان اسماعیل بیرون می‌زنند عصبی‌ترش کرده و دیگر نپرسیدم. عباس‌آباد نکا یکی از وحشت‌انگیزترین مکان‌هایی بود که در استان دیده‌ام. مادر اسماعیل انتهای شهر پشت یک پمپ بنزین با اصرار بچه‌ها را پیاده کرد و تصویرشان را میان بوی بد فاضلاب و آدم‌های عجیب‌ و غریب خیابان که حواسم را پرت می‌کردند، گم کرد. فردایش باز هم رفتم کافه درام اما اسماعیل نیامد. هرچه منتظر ماندم و به دسر شکلاتی زل زدم، پیدایش نشد. چند روزی به همین وضع گذشت که رفتم به دنبال مادرش. بلوار خزر را از سر تا به پایان گشتم تا پیدایش کردم. تا مرا دید داشت بلند می‌شد از جایش که برود اما سریع‌تر از این حرف‌ها بودم. به او گفتم نگران اسماعیل شده‌ام، که دلم مانده پیش او که نکند سرما خورده باشد. کمی طفره رفت و آخرش شروع کرد به حرف زدن. حرف‌هایی که مرا تا اوج عصبانیت می‌برد و تنها چیزی که آرامم می‌کرد توجیه ذهنم با نادانی و ناتوانی زن در فهم ارزش روح پرنور پسرش بود.
مادر اسماعیل برایم گفت زندگی‌شان خیلی با هر چیزی که من از مفهوم زندگی دیده‌ام و شنیده‌ام فرق دارد. که فقط همین یک خانواده و تعداد محدود نیستند، آن‌‍قدر تعداد خانواده‌های با این وضعیت زیاد هست که برایشان معمول و واقعیت همان زندگی شده است. گفت تمام مردهای محله‌شان درگیر اعتیاد و جنس‌های مختلف هستند و تنها کارشان مصرف یا خرید و فروش همان جنس‌هاست. که انتخاب مادران و زنان این محله با این بی‌غیرتی مردان و ناامنی جانی و ناموسی این است که آن‌ها هم همرنگ خودشان شوند. گفت زنان زیادی مواد مصرف می‌کنند و به‌خاطر اعتیاد حاضر به انجام اعمالی می‌شوند که حتی از پس مردان محله برنمی‌آید. که واقعیت زندگی و آینده اسماعیل هم همین محله است و با درس خواندن در مدرسه یا هم‌صحبتی با ما در کافه‌ها و دلسوزی امثال من اوضاع عوض نمی‌شود. خیال می‌کرد نه تنها برای اسماعیل فایده‌ای ندارد من به فکرش باشم یا حمایتش کنم بلکه هوایی می‌شود. تصمیم گرفته بود رفیق تنهایی‌هایم را از مدرسه و کار در کافه محروم کند. تمام حرف‌های سرم را با او گفتم و در سرش نرفت. دیگر هم اسماعیل را و حتی بعد از آن روز مادرش را هرگز پیدا نکردم. حالا برایم قانون است که تنها زمانی به زنان در خیابان‌ها کمک کنم که کودکی را بازیچه وضعیت و کار تکدی نکرده باشند و نگذارم کسی از علاقه‌ام به کودکان کار به چنین تصمیمات بی‌رحمانه یا سواستفاده برسد.
برای همه لحظات نگاه و کلام‌های اسماعیل و چندین کودک دیگر که در خیابان‌های بی‌رحم و وحشی شهر شناختم، تمام تمرکزم را بر مساله خانواده، معیشت و جمعیت گذاشتم این روزها و باز هم خواهم نوشت. که حرفی از این حساب‌تر ندارم که حق این کودکان و کودکان آینده بیش از این‌هاست.
درباره مسایل خانواده و معیشت با «سمیه قاسمی طوسی»، مدیرکل امور بانوان و خانواده گفت‌وگو کردم. تنها مدیری که در نمایشگاه کتاب اخیر با حوصله از همه نویسندگان روزنامه احوال پرسید و دفتر یادگاری‌مان را نه فقط با یک امضا و جمله‌های کلیشه‌ای، که با صفحه‌ای کامل از آرزوها و امیدها و حرف‌های دلی زیبا کرد. با او می‌گویم از دغدغه‌ام نسبت به مساله جمعیت، وضعیت خانواده‌ها و نسل آینده. می‌گویم که بسیاری دغدغه‌هایم را از این پس با او به گفت‌وگو خواهم گذاشت و مشتاقانه از من می‌خواهد باز هم پیگیر این مسایل باشم.
«درباره وضعیت موجود یا اقدامات دولت و سیاست‌هایش باید به شما بگویم که نمی‌توان چنین مسایل را به‌سرعت حل کرد یا حتی اثر دستورات را در مدت زمان کوتاه بررسی کرد. این کودکان و جوانان، سرمایه کران‌سنگ جامعه ما و عامل توسعه کشور هستند. هیچ کشوری نمی‌تواند از نیروی انسانی کارآمد بی‌نیاز شود. حتی کشورهایی که تراز توسعه و پیشرفت بالایی دارند و از مراحل سخت مدرنیته گذر کرده‌اند هم خانواده‌ها را تشویق می‌کنند فرزندان بیشتری با فاصله سنی کم داشته باشند، کشورهایی همچون آلمان. در کشور ما در برهه‌ای از زمان به دلایل اقتصادی از خانواده‌ها خواسته شد فرزند کمتر داشته باشند تا زندگی بهتری برای فرزندان‌شان بتوانند بسازند.
می‌دانیم که استان مازندران به نسبت دارد تبدیل به جامعه‌ای پیر می‌شود، میانگین سنی بالا رفته است. فرزندآوری و ساختن یک خانواده سالم موضوعی چچندعامله است و نمی‌توان تنها با یک آمار یا شاخص به بررسی آن پرداخت. ازدواج، تشکیل خانواده و زندگی زناشویی می‌تواند برای جامعه نتایج بسیار خوبی داشته باشد اما فواید این تشکیل نسل در کنار سایر عوامل معنا می‌یابد. دستور به ازدواج در سن پایین‌تر از وضع فعلی و فرزندآوری به تنهایی چاره هیچ‌یک از مسایل اجتماع ما نیست که هیچ، می‌تواند شرایط بحرانی را سبب شود. باید بستر مناسب و سازوکار دقیقی آماده کنیم برای تمام اهداف اجتماعی و سیاست‌های کشوری.
واقعیت این است تا زمانی که مردم ما دغدغه معیشتی دارند، تمام ارزش‌ها و اهداف در خط هستند. واقعیت اجتماع ما فقر و عواقب آن است. با وجود منطقه آزاد در استان ما و استفاده از پتانسیل واحدهای صنعتی از کار افتاده باید اول به سراغ مساله اشتغال مردم برویم. زمانی که افراد اشغال مناسبی داشته باشند و احساس کنند در جایگاهی هستند که اهمیت و احترام اجتماعی‌شان حفظ می‌شود، مسایل اقتصادی را حل می‌کنند و تمایل به تشکیل خانواده و تولد و رشد فرزند از نو در دل مردم ما جوانه می‌زند. زمانی که طلاق‌های بعد از ازدواجی کوتاه‌مدت را در بنیاد ملی خانواده بررسی می‌کنیم، متوجه اهمیت مساله اقتصاد و آموزش‌های زناشویی و روانی می‌شویم. امروز تنها عده محدودی از جوانان ما به‌خوبی از پس هزینه‌های زندگی مشترک برمی‌آیند و در حدی امکان مالی دارند که به مشاوره و سلامت روانی خود بیاندیشند.
باید سیاست‌های کلی که مقام معظم رهبری در سال‌های اخیر برای اجتماع ما مشخص کرده‌اند توسط دولت جدی گرفته شود. جدی گرفتن به این معنا که سازوکار لازم را مشخص و تعیین کنند، در امور ریز و درشت اجتماعی و ادارات و مراکز دخالت کنند و با ابلاغیه‌ها و حمایت‌ها این شرایط را تسهیل کنند.
امروز ما به کمک دانشگاه علوم پزشکی طرحی با عنوان زایمان ایمن را اجرا می‌کنیم که در زمان بارداری امور و احوال زنان را نظارت و حمایت می‌کنند. این حمایت باید تبدیل به یک عزم ملی و کشوری شود. همه دستگاه‌ها نه درسخن، که در عمل باید نشان دهند آماده همکاری با هم برای حل مسایل خانواده‌های ایرانی هستند.
در حوزه اختیارات شخصی افراد هم باید فرهنگسازی شود تا از اشتباهات جبران‌ناپذیر اجتناب کنیم. تاخیر و تعجیل در ازدواج اشتباه است. تاخیر در ازدواج به معنای فرصت، توان و حوصله کمتر برای فرزندان است. تحقیقات نشان می‌دهند مهارت‌های ارتباطی و هوش اجتماعی کودکان خانواده‌های پرجمعیت نسبت به خانواده‌های کم‌جمعیت بیشتر است. با دانستن فواید فرزند بیشتر دلیل اجتناب مردم ما این است که عوامل احساس امنیت در زندگی‌شان کم شده و پروسه طولانی ازدواج و تبعات ارتباطی پیش از ازدواج مسایل را پیچیده‌تر کرد.
باید ارزش واقعی یک فرزند در خانواده از نو به مردم ما آموزش داده ذشود. بسیاری از حقوق و وضعیت فرزندشان ناآگاه‌اند. بهانه خانواده‌ها مسایل اقتصادی و تلاش برای جمع کردن ثروت آینده فرزندان است. درح حالی که کودک به سرمایه‌گذاری همین حالای خانواده و توجه و امنیت
نیاز دارد.»
به طوسی می‌‎گویم باز هم تماس خواهم گرفت، چراکه نگاهش به دغدغه‌های اجتماعی من نزدیک است و از طرفی به‌نظر می‌رسد یک دل پر حرف داشته باشد از بایدهایی که نیست در این جامعه.
حکایت اسماعیل، قصه‌ای ویژه و خاص نیست بلکه حکایت زندگی هزاران کودک در شهرهای ماست. بعضی از ما به‌سادگی می‌گوییم این‌ها نباید به دنیا می‌آمدند و با متهم کردن خانواده‌شان به فرزندآوری بدون آینده‌نگری خیال خود را راحت می‌کنند. اما آیا واقعا تولد کودکان گناه چه‌کسی است؟ با کودکان امروز چه باید کرد؟ فردای ما چه می‌شود؟ دارم به پرسش‌های بی‌پاسخ در انتهای هر بحث و مساله اجتماعی در کشور عادت می‌کنم.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی